دنیا :: داستانک

داستانک

تجارب دیروز برای زندگی فردا

تجارب دیروز برای زندگی فردا

آخرین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دنیا» ثبت شده است

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
 خدمتکار پرسید:....

((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))

ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))

خدمتکار گفت:

((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))


به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۱۱:۱۹
امید نوری
پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری 

گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید. 
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت
کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:...  اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۲ ، ۱۴:۰۴
امید نوری

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.مدت ها بود می خواستم برای سیاحت در مکان های دیدنی به سفر برم.در رستوران محل دنجی رو انتخاب کردم.می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای سفر برنامه ریزی کنم.

غذای مورد علاقه ام را سفارش دادم و بعد نوت بوکم را باز کردم و مشغول چک کردن ایمیل هام شدم،که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
عمو!میشه کمی پول به من بدی؟
نه کوچولو ، پول زیادی همراهم نیست.
فقط اون قدری که بتونم نون بخرم.
باشه برات می خرم.

صندوق پست الکترونیکی من پر از ایمیل بود.از خواندن شعر ها،پیام های زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.
عمو میشه کره و پنیر هم بیارن؟؟؟
آه...یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
باشه ولی بعد اجازه بده به کارم برسم،من خیلی گرفتارم.خب؟؟؟

غذای من رسید،غذای پسرک را سفارش دادم.
گارسون پرسید که اگر او مزاحم است،بیرونش کند؟
وجدانم مرا منع کرد،گفتم:"نه مشکلی نیست"!
بذارید بمونه.
براش نون و یه غذای خوشمزه بیارید.

آن وقت پسرک رو به روی من نشست.
عمو چی کار می کنی؟؟
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۲ ، ۱۱:۰۹
امید نوری

از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بود
سؤال از این قرار بود:
نظر خودتان را راجع به کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟

و جالب اینکه کسی جوابی نداد
چون
در آفریقا کسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست 'کمبود' یعنی چه؟
و در آمریکا کسی نمی دانست 'سایر کشورها' یعنی چه؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۴۲
امید نوری

استخاره با قرآن کریم
دریافت کد استخاره آنلاین